دود مي خيزد
دود مي خيزد ز خلوتگاه من.
كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن.
كي به پايان مي رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر.
خويش را از ساحل افكندم در آب
ليك از ژرفاي دريا بي خبر.
بر تن ديوارها طرح شكست.
كس دگر رنگي در اين سامان نديدو
چشم مي دوزد خيال روز وشب
از درون دل به تصوير اميد.
تا بدين منزل نهادم پاي را
از دراي كاروان بگسسته ام.
گر چه مي سوزم از اين آتش به جان
ليك بر اين سوختن دل بسته ام.
تيرگي پا مي كشد از بامها :
صبح مي خندد به راه شهر من.
دود مي خيزدهنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن.
بر او ببخشائيد
بر او ببخشائيد
بر او كه گاهگاه
پيوند دردناك وجودش را
با آب هاي راكد
و حفره هاي خالي از ياد مي برد
و ابلهانه مي پندارد
كه حق زيستن دارد
بر او ببخشائيد
بر خشم بي تفاوت يك تصوير
كه آرزوي دور دست تحرك در ديدگان كاغذيش آب مي شود
بر او ببخشائيد
بر او كه در سراسر تابوتش
جريان سرخ ماه گذر دارد
و عطرهاي منقلب شب
خواب هزار ساله ي اندامش راآشفته مي كنند
بر او ببخشائيد
بر او كه در درون متلاشيست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد
و گيسوان بيهوده اش
نوميدوار از نفوذ نفس هاي عشق مي لرزد
اي ساكنان سرزمين ساده ي خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران
بر او ببخشائيد
بر او ببخشائيد
زيرا كه مسحور است
زيرا كه ريشه هاي هستي بارآورشما
در خاك هاي غربت او نقب مي زند
و قلب زود باور او را
با ضربه هاي موذي حسرت
در كنج سينه اش متورم مي سازد...
بهار را باور كن
روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد
وبهار روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است.
همه چلچه ها بر گشتندو طراوت را فرياد زدند
كوچه ها يكپارچه آواز شده است
ودرخت گيلاس هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامان كرده است.
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت؟
برگها پژمردند؟
تشنگي با جگر خاك چه كرد؟
هيچ يادت هست؟
توي تاريكي شبهاي بلند سيلي سرما با تاك چه كرد؟
با سر و سينه گلهاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چه كرد؟
هيچ يادت هست؟
حاليا معجزه ي باران را باور كن و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم كه در كوچه ي تنگ
با همين دستي تهي روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد!
خاك جان گرفته است تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟
باز كن پنجره هارا
وبهاران را باور كن....
بر روي ماه نگاه خدا خنده مي زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
پنهان زه ديدگان خدا مي نخورده ايم
پيشاني گر ز داغ گناهي سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا شود
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب
بهر فريب خلق بگوييم خدا خدا خدا
زندگي
زندگي با تمام وسعت خويش محفل ساده ي غم خوردن نيست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست
اضطراب و هوس و ديدن ناديدن نيست.زندگي
جنبش و جاري شدن است از تماشاگه آغاز حيات تا به جايي كه
خدا ميداند!!!
در برابر خدا
از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره ي اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه اي خداي قادر بي همتا
يكدم زگرد پيكر من بشكاف
بشكاف اين حجاب سياهي را
شايد درون سينه ي من بيني
اين مايه ي گناه و تباهي را
دل نيست اين دلي كه به من دادي
در خون تپيده آه رهايش كن
يا خالي از هوي و هوس دارش
يا پاي بند مهر و وفايش كن
تنها تو آگاهي و تو مي داني
اسرار آن خطاي نخستين را
تنها تو قادري كه ببخشايي
بر روح من صفاي نخستين را
آه اي خدا چگونه تو را گويم
كز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گويي اميد جسم دگر دارم
از ديدگان روشن من بستان
شوق بسوي غير دويدن را
لطفي كن اي خدا و بيامرزش
از برق چشم غير رميدن را
عشقي بمن ده كه مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
ياري بمن بده كه در او بينم
يك گوشه از صفاي سرشت تو را
آه اي خدا كه دست توانايت
بنياد نهاده عالم هستي را
بنماي روي و از دل من بستان
شوق گناه و نفس پرستي را
راضي مشو كه بنده ي ناچيزي
عاصي شود بغير تو روي آرد
راضي مشو كه سيل سرشكش را
در پاي جام باده فرو بارد
از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره ي اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه اي خداي قادر بي همتا